زندگى را به گُلى گفت که زنبور چنان
نوشِ شیرین شده است از تن و از شیره ى جان
گل به فریاد بَر آمد که تو بیهوده مَگو
زندگى را همه بوده است فقط نیشِ زبان
هر دو گفتند ز اندوخته ها ، تجربه ها
مور گفتا که یقینا نه چِنین است و چِنان
گل ز زیبایى خود هیچ نگفتى و فلان
هیچ گفتى ز سفر ها و خطر هاى گران؟
ظرفِ دنیا پُرِ انسان و پر از جن و پرى است
سخت تر کوش و گزین نیک
این منم، خسته و زخمى شده کِز کرده کنارى
بر تنم حجمِ مصیبت زده از کهنه غبارى
برگِ پاییزم و افتاده ام از چشمِ طبیعت
تو ولى سبز ترین خاطره در یادِ بهارى
کوهِ نورى ومنم نادر و این مرزِ جنون است
بر سرت جنگ شد از بس که تو مانند ندارى
چو زنى تیرِ جفا از صفِ مژگان سیاهت
ماتِ آن لشگرِ انبوهم و از خویش فرارى
چه نیازى که خورد غم چو ندارد پرو بالى
مرغ عشقى که رها گش